مدرسه فمینیستی

        صفحه اصلی   

        کلوپ نسوان   

        کافه مونث   

        روزنامه دیواری   

        اخبار   

        کانال یوتیوپ مدرسه   

        صفحه فیس بوک مدرسه   

        8 مارس    

        22 خرداد    

        همگرایی جنبش زنان در انتخابات   

        لایحه ضد خانواده   

        کمپین یک میلیون امضا   

        5 شهریور

        مبصر کلاس   

        دردسر جنسیت   

        چالش ماه   

        دانشگاه و زنان    

        English    

  اینترنت مدرسه فمینیستی

 

      کافه مونث....  
 

كافه

آتیه کرمی-9 بهمن 1388

مدرسه فمینیستی: ...باران مي باريد. مدتها بود كه باران نباريده بود.

خود را در خياباني ديد كه مردم سردرگريبان و شتابان در رفت و آمد بودند . روي سرش مجله اي گرفته بود كه كمتر خيس شود. تيتر روزنامه اين بود : همه بدانند كه به هيچ كس باج نخواهيم داد. سرش پايين بود. سنگفرش خيابان رو در روي نگاهش. خود را در خياباني ديد كه چند روز قبلش ديده بود كه چگونه مردم ميدوند و می ترسند. مردمي كه امنيتشان را بر باد رفته ميدانستند و ميدويدند تا جايي را بيابند كه در امان باشند. با هجوم موتورسواراني كه با باتوم و چوب هاي بلند به يكباره توليد صداي مهيب ميكردند ميتوانستي ترس را در چهره مضطرب مردم ببيني. اما الان باران ميباريد و گرچه همه چيز خاكستري بود ولی اثري از آن همه هياهو نبود. خيابان عادي بنظر ميآمد و او مي رفت تا با مردی از جنس تفكر، گپي دوستانه بزند و قهوه اي بنوشد و سپس تكرار آنچه كه گمان ميداشت مثل هميشه نيست و شايد كه ميخواست مثل هميشه نباشد. احساس بدي نبود. خيلي هم خوشايند نبود. جاي جاي خيابان، دورنما، نزديكي سنگفرش، اتومبيلها و مردمي كه سردرگريبان، معصومانه و مملو از آرزو و خسته در آمد و شد بودند، او را به همان روزي ميكشاند كه يادآوريش او را ميترساند. و او در ميان اين مردم ميرفت كه با مردي از جنس شعر و ادب در مكاني قديمي با نامي قديمي در كوچه اي قديمي روبروي تئاتري قديمي شايد كه تجربه اي قديمي را تازه كند.

مردي كه نميشناختش. مثل همه مردمي كه ميشناختشان. شايد به اندازه يك صفحه از هزاران صفحة گرامافون. مگر به اندازه يك خط نت از يك درس موسيقي براي يك ساز قديمي و شايد كه كمتر از يك ميزان. اين روزها همه چيز عجيب و غريب بنظر ميآيد. ضربآهنگ هر حركتي آنقدر تند و شتاب زده است كه مرتب به انتظار وقوع حادثه اي از جنس پرتاب هستي. شبيه فضاي سرزمين هاي گرفتار در جنگ. مثل اينكه هر لحظه اي از پشت هر كوچه و برزن قرار است عده اي حمله كنند و شهر را به آتش بكشانند درست مثل فيلم هاي وسترن كه در كودكي آنها را در سينماهاي قديمي ميديديم.

براي دومين بار بود.

پيداكردنش سخت نبود. همان ميز، همان كنج، و همان شيوه نشستن. پيپي در دست، سيمايي آراسته و نگاهي غالب كه دنياي پشت پنجره را براحتي مي پائيد. كافه شلوغ بود. از جواناني كه بنظر متفاوت ميآمدند. تيپ هاي روشنفكرانه، موهاي بلند، چهره هايي ساده وبي آرايش – لب تاپ هاي باز- گفتگوهاي بلند، بساط شطرنج، موج رسانه و روزنامه ، واژه هائي مانند نقد، فستيوال، جشنواره، مناظره، اخبار روز. واژه هايي كه اين روزها درك آن خيلي سخت نبود.

دلهره - جوري كج و كوله در جريان بود.

به واقع باران آدم ها را به هم نزديك ميكند و ديوار تعارفات و سنگيني ارتباط را نمناك و لطيف ميكند و ميگذارد كه آدم ها زير چتر يكديگر لحظاتي را بدون قيد و شرطي بگذرانند و يادشان برود كه چيزي بنام منيت هم وجود دارد و آن را به رخ يكديگر نكشند. باران ميگذارد كه دستها آزادانه بيرون بيايند تا به درك شال خيس شده برسند و به علامت همدردي بر سرت دستي بكشند و بريزند همان حسي را كه ميخواهند بيرون بريزند و خوب هم ميدانند كه خريدار زياد دارد. آنهم وقتي در سرزميني هستي كه از آسمانش همه چيز ميبارد جز باران. در سرزميني كه سر در گريبان داري تا نبيني اشكي را که صورتها را پوشانده و يا بغضي را كه در گلو سنگين است و يا ضربه اي كه پوستي را شكافته است و خوني كه از جنس باران نيست و روي سنگفرش هاي قديمي ميريزد. مثل اينكه در اين سرزمين همه آماده اند تا به مراسم سوگواري بروند. آخر اين روزها كسي با كسي قراري نميگذارد كه قهوه اي بنوشند و يا انتظار دستي را ندارد كه بر شال هاي خيس كشيده شود. همه عادت كرده اند كه پشت قراردادها خود را پنهان كنند چرا كه نميخواهند باور كنند عزادارند و سر هر كوچه به جاي معشوق پليسي تو را در قابهاي دوربين اندازه ميگيرد. كسي منتظر عروسي نيست. گلو ها خشك است. آسمان خشك است و نميدانم چرا چشم ها – نمناك است.

اما واقعاً باران ميباريد و انگار مجازي نبود.

پيدا كردنش سخت نبود. يك نگاه محكم و لبخندي كه قرار بود شوق اش را پنهان كندكه نشد . خواست اقتدارش را از دست ندهد كه آنقدر شفاف بود كه از دستش در رفت و همه را در جان كسي ريخت كه از باران خيس بود هماني كه خيابان را ديده بود.

گفت : باز كه شال سبز بر سر داري؟ مثل اينكه دست بردار نيستيد؟

چرا يك نفر را چند تن ديد و چرا فعل را جمع بكار برد. شايد كه ديده بود اين روزها يك نفر رنج خيلي ها را بر دوش ميكشد.

گفت : اين شال قديمي است. بطور تصادفي با اين فضا همنوايي ميكند اگر پولدار بودم يكي ديگر ميخريدم. مرد در حاليكه دستش را بر سر او مينهاد و با شوخي سرش را به سمت ميز فشار ميداد زمزمه كرد. به نرمي رقص نت هايي كه به ميهماني رها شدن ميروند و گفت : انتظار نداري كه باور كنم.

اين روزها هر حركتي از جنس سياست شده است. از بستن در تاكسي تا قرار با دوستی از جنس تفكر و قهوه اي كه قرار است خورده شود وشايد گپي از جنس همان شال باران زده .

زياد سخت نبود. لطافت باران آدم ها را مهربان ميكند.

با صلابت قسمتي از فيلمنامه اش را خواند. از پدري كه به حس مصدق نزديك بود و مادري كه در سفره نور در هاون ميكوبيد و دوستاني كه بهتر از برگ درخت بودند و زلال تر ازآب روان. واژه ها را طوري ادا ميكرد گويي در حال سماع هستند و با حركت انگشتان دستش روي دستاني كه از جنس همان شال سبزخيس خورده بود فضايي را خلق كرد كه ميشد براي آرمان هاي زيبايي كه به رويا ها چسبيده اند سينه سپر كرد. روياهايي مثل آزادي، مثل عدالت ، مثل عرفان، و مثل عشق.

و خيلي طول نكشيد كه از آن فيلم نامه به همان جنس شال و از عشق به واژه سرخوردگي و گم گشتگي و از پرواز به بند و از شوق به سكوت رسيدند. انگار اين روزها از هر كوچه و برزني كه بگذري به همان ميداني ميرسي كه تعزيه برپاست و همه به داستان تعزيه خواني گوش ميدهند كه آخرش ميخواهد خبر شهادت را بدهد و مردم دوباره خواهند گفت واي واي حسين شهيد شد.

باران مردم را به هم نزديك ميكند.

با نگاهي غليظ به رنگ قهوه و صدايي محكم و نرم از جنس آواز، همان مرد كه از جنس تفكر بود گفت: بگذار با مثالي ساده تر اين موضوع را برايت شرح دهم شايد كه هضم آن برايت راحتتر باشد. همه ما واژه همآغوشي را ميشناسيم. هر كس از هر طبقه اي ميداند كه ميتواند به اين پديده طبيعي دست يابد. عده اي كافيست به بايگاني غرايزشان رجوع كنند و به سرعت ميتوانند آنچه را كه ميخواهند بيابند. برايشان منبع و مآخذ مهم نيست. برايشان نويسنده و حال و احوالش مهم نيست. صداقت و عملكرد مولف مهم نيست. مقدمه اي نميخواهند. ويراستار و محل چاپ و نوع كاغذ برايشان مهم نيست. پس ميخوانند و سپس نتيجه اي را نيز جستجو نميكنند. نقدي را نميخواهند. نظرات ديگران را روي اين دستآورد بايگاني شده نمي جويند. پس به پايداري آن هم نمي انديشند. اما هستند كساني كه از آن خاطره آفريده اند. اوج را ديده اند. مزه اش را چشيده اند و پايداريش را حس كرده اند و چيزي را نميخواهند جز تكرار همان خاطره با كيفيتي تازه تر و احساسي گيراتر و ميدانند مقدمه را و نيز ميخواهند نقدها را و نيز نتيجه را. براي صعود خود را آماده ميكنند و براي فرود زمينه را ميچينند و براي يك صعود ديگر زمينه را قبل از فرود فراهم ميكنند و دوباره صعود و دوباره خاطره خلق ميكنند. براي چنین عملی بايد پيش طرح داشت. اين پيش طرح ميتواند نزديكي انديشه ها باشد، تبادل افكار ، ميتواند دكوراسيون، طرح و رنگ ، باشد. انتخاب جغرافيايي مكان ديدار، سفارش غذا، پيش غذا، نوع غذا، شمع، پرده، رنگ – آداب خوردن و گپهاي شاعرانه باشد وسرانجام استفاده از ابزارهاي فيزيكي موجود در كالبد انساني، مثل دست، چشم، گوش، زبان، پوست، احساس، قوه هاي موجود و سپس اوج و سپس فرود. و بيشك فرودي زيبا. و سپس پس طرح و بعد حفظ و نگهداري و رعايت آداب فرود كه خود زمينه ساز پيش طرح ديگري ميشود. پيش طرحي براي اوجي ديگر و اوجي براي فرودي ديگر و فرودي براي بقا و پايداري پس طرح و نيز اين چرخه كه به خاطرة دم به دم وصل ميگردد كه خود زمينه ساز تكامل روح انساني ميشود. انساني كه ميداند كه كجا ايستاده است. انساني كه جنگجو است و در نبردي بي امان در روي زمين براي حيات شجاعانه تنفس ميكند و رسالتش را انجام ميدهد و آن رسالت حتي ميتواند ورق زدن مجله اي براي كسي باشد كه دو دستش را از دست داده است اما ميخواهد كه بخواند. حضوري آن به آن در لحظه و بسيار هوشيار براي اجراي تمامي مفاهيمي كه بويي از رنگ همان شال دارند و زيستن از همان نوعي كه عارفان ميگويند.

حالا عزيز دلم – اگر اين ميزان هركجايش بوي ناپختگي دهد نميتواند اعتماد را ايجاد كند و يادآوريش نميتواند حال آدمي را خوش كند. و اگر قبل و بعد ازاوج به مرحله تكامل نرسيده نباشد منجر به سرخوردگي ، فراموشي، افسردگي ، تنهايي و دلزدگي ميشود آنهم از نوع سخت سياسي اش. قصه 57 پيش طرحي حساب شده نداشت، پس اوجش هم زياد نپائيد و بي شك پس نتيجه اش نيز به خاطره اي شيرين رقم نخورد و آنچه به جا گذاشت تنها افسردگي بود و براي همين است كه گلوي همه خشك است و آسمان خشك است و باران نميبارد.

آنكه زير باران خيس شده بود و آمده بود تا قهوه اي را در غروبي خاكستري بنوشد تا شايد ديگر اين رنگ ها را نبيند گفت : اين روزها پيش طرح، گويي خام نيست. هر كس با بضاعت فكري و روحي خود سعي دارد كه بفهمد و سعي دارد كه از در آشتي درآيد و سعي دارد كه خطا نكند كه شتاب زده نباشد و منتظر است تا در اين نمايش اوج گيري شركت كند. بنظر ميآيد كه ريشه بلوغ سر از خواب برداشته است. ، عدالت گفتار و رفتار به چشم ميخورد ، همه منتظرند تا باران بيايد كه چترهايشان را پيش كش كنند- انگار هر كسي ميخواهد خود بازيگر تعزيه باشد و ديگر نميخواهد كه پايان داستان را بشنود ميخواهد پايان داستانش را خود ترسيم كند. گويي هر كسي با سكوت و افسردگي سر از همان كوچه اي در ميآورد كه به همان ميدان ميرسد همان ميداني كه تعزيه برپاست. رو به آن مرد كه از جنس تفكر بود كرد و گفت ما مستحق بارانيم. نيستيم؟ ما مستحق بودنيم زير سقفي كه از جنس خشونت نيست .

مرد دستان خود را بر روي دستي گذاشت كه از سرزمين سرد غارت زده به اين كافه قديمي آمده بود و گفت همه ترسم از آن است كه طرح پس از اوج را درست و بجا چيدمان نكرده باشيم. همه ترسم از آن است كه اين بار هم نتوانيم اين همآغوشي را به خاطره بكشانيم و همه ترسم از آن است كه اين اميد را هم از دست بدهيم و باور اينكه همه مان چترهايي كهنه در گوشة خانه مان داريم كه انتظار باران را دارند.

آنكه در خيابان بود و خيس شده بود به آرامي گفت : نكند اسير گپ هايي شده ايم كه اميدمان را تيره ميكند. حتي اگر دوباره و دوباره نتوانيم اين اوج را به خاطره بكشانيم و در مزه شيرين آن دوباره و دوباره غرقه نشويم باز هم ميخواهم كه اوجي ديگر را امتحان كنم. بخاطر ترس از فرودي ناقص نميتوانم از لذت اين اوج چشم بپوشم. مرا با حساب و كتاب كاري نيست، مرا با سياست كاري نيست مرا كار با دلي است كه حسابگر است و سياست ميداند و تئاتر بازي ميكند و در خيابان راه ميرود، زمين ميخورد، بلند ميشود، به كافه ميآيد ، دنبال قهوه اي ميرود و ميخواهد كه باشد. ميخواهد كه باشد و اين رويا را با خود به هر كجا ميكشاند، گريه ميكند و دوباره تصويري را ميكشد كه شالي بر گردن تنديس فردوسي در وسط ميدان با جريان باد تكان ميخورد و اين موجب سرگرمي كودكاني ميشود كه از شال چيزي نميدانند.

هر دو در خيابان بودند. زير باران. ديگر حرفي نبود.

باران مردم را به هم نزديكتر ميكند. معلوم نبود چه كسي زير چتر ديگري است. اصلاً چتري نبود مثل اينكه همه آسمان هم چتر بود و هم باران.




    English    فیس بوک     تماس با ما    درباره ما    «ویدئو - گزارش» از زنان    لایحه ضد خانواده    مهمان مدرسه    مبصر کلاس    مشق هفته    چالش ما(ه)    همگرایی جنبش زنان در انتخابات    ویژه نامه ها    کلوپ نسوان    کافه مونث    اخبار    روزنامه دیواری